میزان افسردگیم را از روی ساعت‌های خوابم می‌سنجم. وقت‌های افسردگی، توی تختم دراز می‌کشم و چشم‌هایم را به هم فشار می‌دهم. جدیدا فکرها می‌آیند و می‌روند، اما خواب سراغم را نمی‌گیرد. با این حال از تخت بیرون نمى‌آیم. صبح که مریم می‌رود سر کار از خواب می‌پرم اما بلند نمی‌شوم لباس بپوشم. پشتم را به سروصدای صبحگاهی مریم می‌کنم و دوباره می‌خوابم. ده دقیقه بعد با ترس از خواب می‌پرم. فکر می‌کنم ساعت 12 شده و من خواب مانده‌ام. از چی می‌ترسم؟ از اینکه خواب بمانم؟ آن هم وقتی که خودم خودم را توی تخت زنجیر می‌کنم که خوابم ببرد؟

هوا بیرون نیمه‌ابری است. نور خورشید مثل ظهرهای زمستان می‌تابد. مامان خیلی خوش‌اخلاق شده. اما اخلاق من گهی است. دلم مسافرت می‌خواهد. مسافرت دریایی. گاهی دلم می‌خواهد با عاشقم در بروم و برای مدتی در یک خانه جنگلی زندگی کنم. با این همه نه پولی در بساط هست و نه عاشقی. نه مسافرت دریایی و نه زندگی در جنگل. در خانه خودم از یک جور خستگی مزمن رنج می‌برم. گردنم و شانه‌هایم درد می‌کنند و سرم سنگین است.

دیشب یکی از زن‌های همسایه با همسایه بالایی‌اش دعوایش شده بود. من توی حیاط بودم. کل دعوا سر لحاف ملا بود. ولی زن همسایه پاچه ور مالیدگی در می‌آورد و جیغ می‌کشید. با خودم حساب کردم دیدم که بعد از آن همه جیغ جیغ بی‌مقدمه حتما سبک شده. جیغ زدن آدم را سبک می‌کند. باید جاهایی را درست کنیم که ملت وقت خستگی و عصبانیت بروند آنچا جیغ بکشند. اینجوری دعواهای عالم همسایگی نصف می‌شوند و خطر سکته مغزی و قلبی کاهش می‌یابد. زن همسایه را که تصور می‌کردم به نظرم چاق و تپل مپل می‌آمد. ولی آدم‌های لاغر هم می‌توانند احمق و جیغ‌جیغو باشند. این را به تجربه می‌دانم.

 صبح که می‌آمدم سر کار، توی راه ذکر «همه چی درست می‌شه» گرفته بودم. هزار تا که بگویی خداوند به دیوانگیت رحم می‌آورد!

  
نویسنده : فرزانه ; ساعت ۱٠:٥٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۸ تیر ،۱۳٩۱
تگ ها :

 

حالم خیلی خوب است. بهار آمده و درخت‌ها با تمام توانشان زیبا شده‌اند. حتی هوای تهران هم خوب شده. باد ممتدی که می‌وزد دود و کثافت شهر را با خودش به جاهای دور دور می‌برد و به ما تهرانی‌ها آسمان آبی و ابرهای سفید تمیز هدیه می‌کند. 

حالم خیلی خوب است. دارم با جدیت روی تفکر مثبت کار می‌کنم و جالب اینجاست که کم‌کم دارد باورم می‌شود که می‌توان به مزخرفاتی مثل تفکر مثبت اعتقاد داشت. تفکر مثبت چیزی مثل مسکن است. چیز مهربانی است که باعث می‌شود آدم‌ها قادر باشند زندگی را زیبا‌تر ببینند. چیزی مشابه باد بهار است که دود و غبار هوا را از ما دور می‌کند اما از بین نمی‌برد. فقط خود خدا و افرادی که با مدل‌های آب و هوایی سر و کار دارند می‌دانند که باد بهار آشغال‌های معلقی که ما تهرانی‌ها تولید می‌کنیم را واقعاَ کجا می‌برد. احتمال دارد آنها را به جایی ببرد که مردمش به تفکر مثبت اعتقادی ندارند.

در زمستان گذشته که باد بهار نمی‌وزید، من مثل 27 سال گذشته به تفکر مثبت و منفی اعتقادی نداشتم. کلاَ به وجود قطب‌های مثبت و منفی اعتقادی نداشتم. وقتی دقیق‌تر فکر می‌کنم می‌بینم که اصلا به وجود قطب خیلی اعتقاد نداشتم. فکر می‌کردم که قطب‌ها چیزهایی مثل ساعت هستند و در دسته "اختراعات ما آدم‌ها برای ساده‌تر کردن زندگی‌" می‌گنجند. اما طی یکی دو ماه گذشته به این نتیجه رسیدم که بهتر است یاد بگیرم بدون پیش‌داوری از مزایای تفکر مثبت استفاده کنم. فکر کردم نباید خیلی سخت‌تر از وقتی باشد که همکارهایم برایم ساعت مچی خریدند و من یاد گرفتم که از آن استفاده کنم. 

حالم خیلی خوب است. صبح‌ها هر وقت که بتوانم بر موج تنبلی صبحگاهیم که گاهی تا لنگ ظهر طول می‌کشد غلبه کنم از جایم بلند می‌شوم. بعد صورتم را می‌شویم و جلوی میز توالت می‌ایستم و خیلی با دقت و با استفاده از بهترین لوازم آرایشی که در دسترسم هست صورتم را آرایش می‌کنم. خیلی با دقت خط چشم می‌کشم و بعد جلوی پنجره می‌ایستم و در یک آینه دستی چک می‌کنم که خط چشم‌هایم متقارن باشد. میز توالت اتاق ما جوری در کنار پنجره قرار گرفته که وقتی جلویش می‌ایستی یک طرف صورتت خیلی روشن‌تر از طرف دیگر صورتت می‌شود. بنابراین وقتی می‌خواهی اجزای متقارن صورتت را آرایش کنی مجبور می‌شوی مدام بروی جلوی پنجره و در آینه دستی صورتت را نگاه کنی. بعد از خط چشم به مژه‌هایم ریمل می‌زنم اما هیچ‌وقت ریمل دو تا چشمم را جلوی پنجره چک نمی‌کنم. چون مژه‌هایم به طور ذاتی از یک نوع عدم تقارن برخوردارند. مژه‌های چشم چپم خیلی پرتر از مژه‌های چشم راستم هستند. در عوض مژه‌های چشم راستم بلند‌ترند. بعد خیلی با دقت رژ گونه می‌زنم. رژ گونه‌ام را نه فقط روی گونه‌ها که روی چانه، دو طرف پیشانی و روی دماغم هم می‌زنم. یک بار که داشتم توی شرکت آرایش می‌کردم به خودم آمدم و دیدم که همکارم با چشم‌های گرد شده به من نگاه می‌کند. بعد همکارم زد زیر خنده و من را به خاطر شیوه رژ گونه زدنم مسخره کرد. قبل از این اتفاق نمی‌دانستم که آدم‌های دیگر لوازم آرایششان را جور دیگری مصرف می‌کنند. کلا ما آدم‌ها معمولا نمی‌دانیم یا فراموش می‌کنیم که شیوه‌های دیگری هم برای انجام کارها وجود دارد. 

من معمولاَ آرایشم را با رژ لب تمام می‌کنم. بعد با دقت لباسم را انتخاب می‌کنم، موهایم را می‌بندم و با لبخند از خانه خارج می‌شوم. تا وقتی که سوار تاکسی شوم، بدون اینکه خیلی به وجود خدا اعتقاد داشته باشم، از خدا درخواست می‌کنم که به من روز خوبی "عطا" کند. "عطا کردن" یکی از آن افعالی است که در اثر تربیت اسلامی جاری در جامعه به ناخودآگاه من وارد شده و من در همه دعاهایم بدون اختیار از آن استفاده می‌کنم. وقتی سوار تاکسی می‌شوم دیگر به هیچ‌چیزی فکر نمی‌کنم. گاهی به یاد خاطرات مختلفی می‌افتم که معمولاَ خیلی هم آزاردهنده‌اند. اما به سرعت فکرم را به چیزهای دیگری معطوف می‌کنم. چیزهایی مثل پای آقای راننده که هی کلاچ را فشار می‌دهد، یا جای دستی که روی آینه بغل سمت کمک راننده مانده. اینجوری موفق می‌شوم که تمام طول اتوبان چمران را بدون فکر کردن طی کنم. بعد تا شرکت پیاده‌روی می‌کنم. معمولاَ توی طول راه آواز می‌خوانم و هرچند مواظبم که صدایم از حد معقولی بالاتر نرود باز هم گاهی مغازه‌داران و عابرین پیاده‌‌ای را می‌بینم که با تعجب به من خیره شده‌اند. معمولاَ بعد از این اتفاق برای کمتر از سی ثانیه ساکت می‌شوم و بعد آواز خواندن را از سر می‌گیرم.

وقتی به شرکت می‌رسم به همه با صدای بلند سلام می‌کنم و می‌روم پشت میزم می‌نشینم. پشت میزم معمولاَ تفکر مثبت به کمکم نمی‌آید. آنجا که هستم معمولاَ لیست کارهایی که دارم را یادداشت می‌کنم و بعد می‌نشینم و گوگل ریدر را چک می‌کنم. یا پینترست می‌بینم. یا فال تاروت آنلاین می‌گیرم. گاهی هم از جایم بلند می‌شوم و به توالت فرنگی شرکت می‌روم که چون خراب است کسی از آن استفاده نمی‌کند. در توالت، روبروی آینه روشویی می‌ایستم و با دقت به خودم نگاه می‌کنم. به دختری که خیلی دقیق آرایش کرده و به تفکر مثبت مثل ریسمان الهی چنگ انداخته. به دختری که پشت ابروی چپش را کمی سیاه کرده تا ابروهایش کاملاَ متقارن به نظر برسند. به دختری که ریشه موهایش کمی در آمده و معلوم است که مدتی است موهایش را رنگ نکرده. 

به خودم نگاه می‌کنم و خودم را نمی‌شناسم. تصویر توی آینه جوری است که انگار می‌خواهد حقیقتی را از من پنهان کند. انگار بازتاب یک نقاشی یا تصویر یک آینه دیگر است. تصویر توی آینه جوری است که انگار یک دست لباس خالی، یک ماسک یا همچین چیزی را جلوی آینه گرفته‌اند. معمولاَ 10 دقیقه به خودم نگاه می‌کنم و بعد برمی‌گردم پشت میزم. با احساس غم‌انگیزی در قلبم که آن هم حدوداَ 10 دقیقه طول می‌کشد. در این ده دقیقه دوم خوب می‌دانم  که تفکر مثبت اختراع احمقانه‌ای است و بهار چندان طولی نمی‌کشد. در این ده دقیقه می‌دانم که یک ماسک خالی هستم که آرایش می‌کند، مى‌خندد و آواز می‌خواند. فقط در این ده دقیقه می‌دانم که حالم چندان هم خوب نیست.

  
نویسنده : فرزانه ; ساعت ۱۱:٤۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۳ اردیبهشت ،۱۳٩۱
تگ ها :

 

نویسنده وبلاگ در دست تعمیر است!

  
نویسنده : فرزانه ; ساعت ۱٢:٤٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٩ شهریور ،۱۳٩٠
تگ ها :