حالم خیلی خوب است. بهار آمده و درختها با تمام توانشان زیبا شدهاند. حتی هوای تهران هم خوب شده. باد ممتدی که میوزد دود و کثافت شهر را با خودش به جاهای دور دور میبرد و به ما تهرانیها آسمان آبی و ابرهای سفید تمیز هدیه میکند.
حالم خیلی خوب است. دارم با جدیت روی تفکر مثبت کار میکنم و جالب اینجاست که کمکم دارد باورم میشود که میتوان به مزخرفاتی مثل تفکر مثبت اعتقاد داشت. تفکر مثبت چیزی مثل مسکن است. چیز مهربانی است که باعث میشود آدمها قادر باشند زندگی را زیباتر ببینند. چیزی مشابه باد بهار است که دود و غبار هوا را از ما دور میکند اما از بین نمیبرد. فقط خود خدا و افرادی که با مدلهای آب و هوایی سر و کار دارند میدانند که باد بهار آشغالهای معلقی که ما تهرانیها تولید میکنیم را واقعاَ کجا میبرد. احتمال دارد آنها را به جایی ببرد که مردمش به تفکر مثبت اعتقادی ندارند.
در زمستان گذشته که باد بهار نمیوزید، من مثل 27 سال گذشته به تفکر مثبت و منفی اعتقادی نداشتم. کلاَ به وجود قطبهای مثبت و منفی اعتقادی نداشتم. وقتی دقیقتر فکر میکنم میبینم که اصلا به وجود قطب خیلی اعتقاد نداشتم. فکر میکردم که قطبها چیزهایی مثل ساعت هستند و در دسته "اختراعات ما آدمها برای سادهتر کردن زندگی" میگنجند. اما طی یکی دو ماه گذشته به این نتیجه رسیدم که بهتر است یاد بگیرم بدون پیشداوری از مزایای تفکر مثبت استفاده کنم. فکر کردم نباید خیلی سختتر از وقتی باشد که همکارهایم برایم ساعت مچی خریدند و من یاد گرفتم که از آن استفاده کنم.
حالم خیلی خوب است. صبحها هر وقت که بتوانم بر موج تنبلی صبحگاهیم که گاهی تا لنگ ظهر طول میکشد غلبه کنم از جایم بلند میشوم. بعد صورتم را میشویم و جلوی میز توالت میایستم و خیلی با دقت و با استفاده از بهترین لوازم آرایشی که در دسترسم هست صورتم را آرایش میکنم. خیلی با دقت خط چشم میکشم و بعد جلوی پنجره میایستم و در یک آینه دستی چک میکنم که خط چشمهایم متقارن باشد. میز توالت اتاق ما جوری در کنار پنجره قرار گرفته که وقتی جلویش میایستی یک طرف صورتت خیلی روشنتر از طرف دیگر صورتت میشود. بنابراین وقتی میخواهی اجزای متقارن صورتت را آرایش کنی مجبور میشوی مدام بروی جلوی پنجره و در آینه دستی صورتت را نگاه کنی. بعد از خط چشم به مژههایم ریمل میزنم اما هیچوقت ریمل دو تا چشمم را جلوی پنجره چک نمیکنم. چون مژههایم به طور ذاتی از یک نوع عدم تقارن برخوردارند. مژههای چشم چپم خیلی پرتر از مژههای چشم راستم هستند. در عوض مژههای چشم راستم بلندترند. بعد خیلی با دقت رژ گونه میزنم. رژ گونهام را نه فقط روی گونهها که روی چانه، دو طرف پیشانی و روی دماغم هم میزنم. یک بار که داشتم توی شرکت آرایش میکردم به خودم آمدم و دیدم که همکارم با چشمهای گرد شده به من نگاه میکند. بعد همکارم زد زیر خنده و من را به خاطر شیوه رژ گونه زدنم مسخره کرد. قبل از این اتفاق نمیدانستم که آدمهای دیگر لوازم آرایششان را جور دیگری مصرف میکنند. کلا ما آدمها معمولا نمیدانیم یا فراموش میکنیم که شیوههای دیگری هم برای انجام کارها وجود دارد.
من معمولاَ آرایشم را با رژ لب تمام میکنم. بعد با دقت لباسم را انتخاب میکنم، موهایم را میبندم و با لبخند از خانه خارج میشوم. تا وقتی که سوار تاکسی شوم، بدون اینکه خیلی به وجود خدا اعتقاد داشته باشم، از خدا درخواست میکنم که به من روز خوبی "عطا" کند. "عطا کردن" یکی از آن افعالی است که در اثر تربیت اسلامی جاری در جامعه به ناخودآگاه من وارد شده و من در همه دعاهایم بدون اختیار از آن استفاده میکنم. وقتی سوار تاکسی میشوم دیگر به هیچچیزی فکر نمیکنم. گاهی به یاد خاطرات مختلفی میافتم که معمولاَ خیلی هم آزاردهندهاند. اما به سرعت فکرم را به چیزهای دیگری معطوف میکنم. چیزهایی مثل پای آقای راننده که هی کلاچ را فشار میدهد، یا جای دستی که روی آینه بغل سمت کمک راننده مانده. اینجوری موفق میشوم که تمام طول اتوبان چمران را بدون فکر کردن طی کنم. بعد تا شرکت پیادهروی میکنم. معمولاَ توی طول راه آواز میخوانم و هرچند مواظبم که صدایم از حد معقولی بالاتر نرود باز هم گاهی مغازهداران و عابرین پیادهای را میبینم که با تعجب به من خیره شدهاند. معمولاَ بعد از این اتفاق برای کمتر از سی ثانیه ساکت میشوم و بعد آواز خواندن را از سر میگیرم.
وقتی به شرکت میرسم به همه با صدای بلند سلام میکنم و میروم پشت میزم مینشینم. پشت میزم معمولاَ تفکر مثبت به کمکم نمیآید. آنجا که هستم معمولاَ لیست کارهایی که دارم را یادداشت میکنم و بعد مینشینم و گوگل ریدر را چک میکنم. یا پینترست میبینم. یا فال تاروت آنلاین میگیرم. گاهی هم از جایم بلند میشوم و به توالت فرنگی شرکت میروم که چون خراب است کسی از آن استفاده نمیکند. در توالت، روبروی آینه روشویی میایستم و با دقت به خودم نگاه میکنم. به دختری که خیلی دقیق آرایش کرده و به تفکر مثبت مثل ریسمان الهی چنگ انداخته. به دختری که پشت ابروی چپش را کمی سیاه کرده تا ابروهایش کاملاَ متقارن به نظر برسند. به دختری که ریشه موهایش کمی در آمده و معلوم است که مدتی است موهایش را رنگ نکرده.
به خودم نگاه میکنم و خودم را نمیشناسم. تصویر توی آینه جوری است که انگار میخواهد حقیقتی را از من پنهان کند. انگار بازتاب یک نقاشی یا تصویر یک آینه دیگر است. تصویر توی آینه جوری است که انگار یک دست لباس خالی، یک ماسک یا همچین چیزی را جلوی آینه گرفتهاند. معمولاَ 10 دقیقه به خودم نگاه میکنم و بعد برمیگردم پشت میزم. با احساس غمانگیزی در قلبم که آن هم حدوداَ 10 دقیقه طول میکشد. در این ده دقیقه دوم خوب میدانم که تفکر مثبت اختراع احمقانهای است و بهار چندان طولی نمیکشد. در این ده دقیقه میدانم که یک ماسک خالی هستم که آرایش میکند، مىخندد و آواز میخواند. فقط در این ده دقیقه میدانم که حالم چندان هم خوب نیست.
نویسنده وبلاگ در دست تعمیر است!
نظرات ()